ماشين

چند ماشين ديگر هم توقف كردند.به سرعت از ماشين خارج شد و به طرف مرد رفت.
خون همه جا را فرا گرفته بود.به سرعت بالا سر مرد نشست.مرد به سختي دستش را به طرف او دراز كرد. با فرياد به كساني كه اطرفشان ايستاده بودند گفت:يكي زنگ بزنه امبولانس.
نگاهي به پاهاي مرد انداخت.مرد ناله كرد.نگاهي به اوضاع مرد انداخت. به احتمال زياد يكي از پاهايش شكسته بود.
اما ضربه اي كه به سرش خورده بود عميق تر بود.
مرد چيزي گفت: سرش را به صورت مرد نزديك كرد.مرد فشار خفيفي به دستش اورد و گفت: دخترم.دخترم.دخت.... چشمان مرد بسته و صدايش قطع شد.
به سرعت سرش را روي قلبش گذاشت.زمزمه ها به گوش ميرسيد:مرد...بيچاره...مي خواست وسط اتوبان يكدفعه نپره.
قلبش ميزد.ناخوداگاه لبخندي زد.
سر بلند كرد و با فرياد گفت:امبولانس نيومد؟

***********
به سرعت پياده شد و به دنبال پرستاران كه تخت چرخ دار را حركت ميدادند دويد.وارد بيمارستان شدند. از جلوي پذيرش گذشتند.پرستار ها و دكتر ها به انها نزديك شدند. پرستاري به طرفش امد و گفت: با شما تصادف كرده؟
با عصبانيت نگاهش را به او دوخت و گفت:الان وقت اين حرفا نيست.
خودش را به تخت رساند.پرستاري به او نزديك شد و برگه هايي به طرفش گرفت و گفت: امضا كنين.
بي توجه خودكارش را در اورد و برگه ها را امضا كرد. انها را به دست پرستار داد و دوباره كنار تخت رفت.پيرمرد به هوش امده بود،زمزمه كرد:مواظب دخترم باش.مواظبش باش.
اين مرد از او چه مي خواست.مثل هميشه براي ارامش روحي بيمار گفت: چشم پدرجان. چشم.

وباره به ساعت نگاه كرد يك شب بود...طاقتش طاق شد...پدرش هيچوقت اينقد دير به خانه باز نگشته بود...سعي ميكرد به افكار مزاحمي كه از ذهنش عبور ميكرد توجه نكند اما مگر ميشد؟ به عكس خودش و پدرش خيره شد ...چقدر اورا دوست داشت او عاشق پدرش بود...مردي خونسرد و مهربان كه از هيچ چيزي براي دخترش دريغ نميكرد ....اشك در چشمانش جمع شد بغضش را فرو داد در همين حين گوشي اش زنگ خورد ...با سرعتي باور نكردني به سمت موبايلش رفت نفس عميقي كشيد و گوشي را با صدايي كه از هيجان ميلرزيد جواب داد..
-بله؟
-بله سلام خانوم پاك نژاد؟
سرش گيج رفت به خود تلقين كرد چيزي نيست با صداي بغض داري جواب داد
-بله خودم هستم
-خواهش ميكنم نگران نباشيد ولي شما بايد هرچه زودتر خودتونو به بيمارستان ... برسونيد
كلمه بيمارستان صد بار در ذهنش انعكاس پيدا كرد با صداي خفه اي گفت
-بيمارستان؟؟ آخه ...آخه چرا؟؟
-متاسفانه پدرتون تصادف كردن....
بدون خداحافظي گوشي اش را گوشه اي پرت كرد و با عجله شالش را گرفت و به سمت در خروجي رفت
*********************************
ببخشيد خانوم من پاك نژاد هستم ...با بغض ادامه داد ...بابام تصادف كردن ميخوام ببينمش
زن نگاهي به شماره هاي اتاق انداخت و گفت :-پدر شما طبقه دوم تو اتاق هفتاد هستند ..
با عجله به سمت اتاق رفت هرچقدر به اتاق هفتاد نزديك تر ميشد پاهايش كمتر او را ياري ميكردند...انگار وزنه هايي هزار كيلويي به پاهايش وصل باشد ناي راه رفتن نداشت قدم آخر را گذاشت و دست لرزانش را روي دستگيره ي در گذاشت صداي خفه ي پدرش سكوت را شكست انگار داشت با كسي حرف ميزد
-مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
بعد صداي مردانه اي گفت :چشم پدرجان چشم
اشكش بي محابا ميريختند ديگر صبر كردن جايز نبود ...در را باز كرد و با قدم هايي لرزان به سمت پدرش رفت...چشم هاي پدرش بسته بودند انگار به خوابي عميق فرو رفته است..اشك هايش بيشتر ريختند باورش نميشد پدرش اينگونه او را تنها گذاشته است ..خاطراتش جلوي چشمانش رژه رفتند با پدرش بستني ميخورد كه ناگهان بستني از دستش افتاد ..پدرش لبخندي مهربانانه زد و گفت :-اشكال نداره يكي بهترشو برات ميخرم...يا روزي حوصله حمام كردن نداشت و پدرش گفت :اگه حموم نري لولوخرخر ِ ميخوردت....ديگر نتوانست جلوي خودش را بگير خودش را روي پيكر بي جان پدرش انداخت و بغضش شكست داد بيجاني زد و گفت:-باباجوون خواهش ميكنم ...من..من بدون شما..گريه امانش را بريد و به هق هق تبديل شد ...پدرش تكان بي جاني خورد و به سختي چشمانش را باز كرد ...با صداي بي حالي گفت:-ني..كا...نيكا دخ..ت..رم با..دكتر..ب..رو وصي..تم..اينه مواظب..خود.ت باش...وبدون حرف ديگه اي رفت...نيكا دست پدرش را بوسيد و و گريه اش شدت گرفت....ديگر از دار دنيا كسي را نداشت..تنها بود...تنهاي تنها...
با خستگي خود را روي صندلي انداخت.دكتر از اتاق خارج شد.به سرعت بلند شد.دكتر دست روي شانه اش گذاشت و گفت: متاسفم معين رفتنيه.
با ناراحتي سرش را پايين انداخت.
-:به خانوادش خبر دادين؟
-:اره به شماره ي روي گوشيش زنگ زدم.
-:خوبه.من بايد برم.تو هم بهتره بري استراحت كني.خسته شدي.
-:داشتم ميرفتم خونه.
-:بيمارستان بودي؟
-:اره.عمل داشتم.
-:پس برو معلومه خسته اي.
-:باشه.ممنون.
-:خواهش مي كنم.بعد مي بينمت.
دكتر از او دور شد.وارد اتاق شد.بالاي سر مرد ايستاد
مرد چشمانش را گشود و به سختي نفس كشيد.در نگاهش چيزي بود كه درك نمي كرد. مرد باز هم گفت: مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
در نگاهش التماس موج ميزد.حال معني نگاهش را درك مي كرد. ناخود اگاه گفت: چشم پدر جان.چشم.
ناگهان در باز شد.دختر جواني با اوضاع اشفته وارد اتاق شد.نگاهش فقط بر روي مرد بود. به سختي قدم بر مي داشت.چند قدمي مانده به تخت ايستاد و به مرد خيره شد.اشكهايش پي در پي روي صورتش روان بود.
ناگهان خود را روي پيكر بي جان مرد انداخت.با صداي بلند گريه مي كرد.فرياد زد: باباجوون خواهش ميكنم ...من..من بدون شما..گريه امانش را بريد و به هق هق تبديل شد.
مرد تكاني خورد و چشمانش باز شد: ني..كا...نيكا دخ..ت..رم با..دكتر..ب..رو وصي..تم..اينه مواظب..خود.ت باش. چشمانش بسته شد.سرش به راست خم شد.صداي بوق دستگاه ها اتاق را در بر گرفت.دختر دست پدرش را مي بوسيد و به شدت گريه مي كرد.
پرستارها وارد شدند. چند قدمي نزديك تر رفت.ملافه را بلند كرد تا روي مرد بكشد اما دختر همچنان روي مرد افتاده بود.يكي از پرستارها به طرف دختر رفت.سعي كرد او را بلند كند.اما دختر به سختي به مرد چسبيده بود.
زير لب چيزي زمزمه كرد.اما كسي جز معين متوجه نشد.پرستار به سختي بلندش كرد.ملافه را روي سر مرد كشيد.دختر بي حال از اغوش پرستار زمين افتاد.پرستار سعي كرد بلندش كند.
نگاهش به دختر افتاد. به طرفش رفت.كنارش زانو زد.دختر بي حال به نقطه اي خيره شده بود.اشك از چشمانش روان بود. گفت:متاسفم.
دختر همچنان به ان نقطه خيره شده بود. دستش را پيش برد و بازوي دختر را نوازش كرد. دختر كم كم به پايين ميرفت. بازويش را محكم گرفت و او را به طرف خود كشيد.دختر بي حال در اغوشش افتاد و از هوش رفت. به طرف پرستار برگشت:از هوش رفت.
-:بلندش كنين.ببريم تو اتاق ديگه.
دست راستش را كه زير سر دختر بود محكم تر كرد و دست ديگرش را زير زانوانش انداخت و او را بلند كرد.با راهنمايي پرستار از اتاق بيرون رفت. طول راه رو را پيمودند.پرستار در اتاقي را باز كرد. وارد اتاق شد.دختر را روي تخت گذاشت. نبضش را گرفت. پرستار گفت: الان دكتر و خبر مي كنم.
-:باشه.
نگاهش به صورت دختر افتاد.صورت سفيدش در ميان شال سفيد و نور چراغ سفيد تر به نظر مي رسيد. دكتر وارد اتاق شد.سلام كرد. دكتر پاسخ گفت و مشغول معاينه شد. با خستگي روي صندلي نشست و پرستار به سوالات دكتر پاسخ گفت.دكتر سرمي تجويز كرد و از اتاق بيرون رفت.
پرستار بعد از وصل سرم گفت: پدرش و به سردخونه انتقال دادن.
سري تكان داد و زير لب تشكر كرد.پرستار از اتاق بيرون رفت.چشمانش را بست و به خواب عميقي فرو رفت.

سرش به شدت درد ميكرد...هيچي يادش نمي آمد...آهسته چشمانش را باز كرد و با تعجب به سرمي كه در دستش وصل بود نگريست...فكر كرد اينجا چكار ميكند اما...لحظه اي بعد يادش آمد....
-خداي من باباااااام
معين از فرياد او از خواب بيدار شد...گيج و منگ به دخترك نگاه كرد...آهي كشيد و به او خيره شد...دخترك در يك چشم به هم زدن سرم را از دستش كشيد و به سمت اتاق پدرش رفت..معين با عجله به سمتش رفت و دنبالش كرد ديد دخترك وارد اتاق شد و صدايي نيامد...با بي حوصلگي دنبالش رفت...در را باز كرد و دختر را ديد كه روي زمين نشسته و زانو هايش را در بغل گرفته است...آهسته به سمتش رفت اما ناگهان دخترك فرياد زد-قاتل كشتيش؟؟ خوب شد؟؟ حالا چيكار كنم؟؟ با كي برم؟ من....بغض راه گلويش را بست....قاتل پدرش روبه رويش ايستاده ولي او نميتوانست كاري كند....از ضعفي كه داشت متنفر بود ...گريه اش را آزاد كرد و راحت و بدون خجالت زار ميزد...معين نميدانست چيكار كند...ايا بايد تنهايش ميگذاشت؟ نه او هرگز چنين كاري نميكرد به سمتش رفت و يك قدم مانده بود تا به او برسد كه دخترك باز هم جيغ زد:-د لعنتي ديگه چيكار داري؟؟ نكنه ميخواي منو هم بكشي؟؟ بابام بس نبود؟؟ معين با آرامش گفت:-ببين من باباتو نكشتم...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط شيرين | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۱۱:۵۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |